(( رویای خیس )) !
(( رویای خیس )) !
وقتی ستاره ی من شدی،هیچ تلسکوپی هنوز ترا ندیده بود و یا کشفت نکرده بود.وقتی کهکشان من بودی هیچ منجمی هنوز به بودنت پی نبرده بود.وقتی دروازه بان دروازه ی دلم شدی،هنوز خط هیچ دروازه ای را نکشیده بودند.وقتی دلم به چشمان تو میدان داد،هنوز کسی درست نمی دانست دایره چیست.وقتی رنگین کمان صدایت کردم همه به آن چیزی که بعد از باران در می آمد می گفتند مهمان هفت رنگ نا خوانده.وقتی قصه ی دو رقمی پاییز را رنگ حقیقت زدم،هیچکس تا ده بلد نبود بشمرد.وقتی مجنونت شدم،صحرا هنوز افتتاح نشده بود.وقتی تو رویای من شدی،هنوز نیمی از ماه برای کلی دنیا ناشناخته بود.وقتی مخاطب نامه های من شدی،همه برای پرسیدن حال همدیگر از پروانه ی بنفش کمک میگرفتند.وقتی صدایت کردم،هنوز کسی معنی انعکاس صدا در کوه را نمی فهمیدند،من در کوه صدایت کردم و همه از صدایی که برگشت ترسیدند و من شادمان شدم از اینکه هیچ رقیبی ترا از من نخواهد دزدید.وقتی عاشقت شدم،همه خواب بودند.وفتی بدرقه ات کردم آن هم با اشک،هیچ کس اشک را دلیلی برای بدرقه نمی دانست و هیچ کس توی چشمانش یک مروارید گریه هم نداشت.وقتی دریای من شدی همه ی آنانی که حالا اقیانوس صدایت می کنند،در حال کندن قنات برای پیدا کردن جرعه ی آبی برای رفع تشنگی یشان بودند.وقتی دنیای من شدی همه فکر می کردند دنیا یعنی یک عالمه انسان.وقتی دیوانه ات شدم،تصور همه از دیوانه کودک سنگ به دستی بود که خشم چشم درشت و سنگ بزرگ توی دستش همه را می ترساند.وقتی نوشتم چشمان تو عسل است،مردم هنوز نمی دانستند عسل گیاه نیست.وقتی نوشتم رفتنت آتش به خانم می زند،اینجا فکر می کردتند که تنها چوب ها می سوزند بی آنکه بدانند گاهی از آتش گرفتن بسیار است که انسان چوب می شود.خلاصه وقتی تورا فهمیدم هیچ کس هنوز خودش را نفهمیده بود. اما تو وقتی ستاره شدنت را همه فهمیدند،کم شدی،نگذاشتی حتی بشمارمت،منی که تنها یک را می شمردم و دو یک را که کنار هم یازده می شدند.وقتیهمه کهکشان شدنت را فهمیدند،کم شدی،جوری از افق پنجره ی اتاق من گذشتی که با تلسکوپ هم دیده نشدی .وقتی دروازه بانی ات را بلد شدند،خط دروازه ی دلم را پاک کردی و شستی.یادت رفت زمانی که من دریا صدایت می کردم،عده ای در حال کندن قنات بودند.جرم من این بود که آنقدر در دریا شدنت محو بودم که فراموش کردم برایت بنویسم،تو اقیانوس من و تو بزرگ شدن را از وفا بیشتر دوست داشتی.کوچک شدم این آخرین جمله ی این گلایه است.وقتی بزرگ شدی،من کوچک کوچک شدم،کوچکتر از صفر آن دهی که آخرین جمله ی معلومات کودکی های آنها بود که نمی دانستنداگر یازده نباشد تو حالا بیست آنها نیستی.باشد بزرگ شو،مثل دنیای من،نه مثل دنیای آنها،من دارم هی کوچک و کوچکتر می شوم،آب می شوم،درست قد ذره های خاک قنات آن سالهای دور گذشته.بزرگ شو دنیای من،ستاره ی من،کهکشان من،بزرگ شو،نمی دانستم بزرگ را دو جور معنی می کنند،بزرگ در لغت نامه ی آنها یعنی مشهور و من اینگونه معنایش می کنم:کسی که عاشقش را کوچک نکند،وقتی که خودش بزرگ می شود.اما تو مثل هیچ کسی نیستی،بزرگ هر دو لغت نامه ای،بزرگ شو،بزرگ باش آنقدر که دیگر من دیده نشوم مثل گنجشکی که که از بالای هواپیما نقطه هم نیست. سه نقطه کوچک عاشقت به احترام سه حرف اول اسمت که سه نقطه دارد.کسی که بزرکترین آرزویش کوچک نشدن تو و کوچکترین آرزویش بزرگ شدن که نه باز هم بزرگ شدن توست.نام تورا با حروف بزرگ و نام خودم را با حرف کوچک می نویسم که شاید به تصورمردم روزگارمان نه از بزرگی تو کم شود و نه از کوچکی من.به قول قدیمی های خوب:خدا از بزرگی کمت نکند.خیلی ها معنایش را خوب می دانند اما من درست معنایش را نمی فهمم،شاید یعنی خدا بزرگیت را کم نکند احتمالا همین است،پس این را هم برای راحت تر شدن خیالم می نویسم برسد به دست بزرگی که اگر بزرگ بودنش را دیر تر نمی فهمید دیرتر کوچکم می کرد. اگه روزی کسی رو با قلبتون دوست داشتین فکر نکنین عاشق شدین!چون کاره دل دوست داشتنه مثل چشم که کارش دیدن! اما اگه روزی کسی رو با عقلتون دوس داشتین مطمئن باشین عاشق شدین! من و سکوت تو و طنین ترانه؟ من و شکست تو قهرمان زمانه؟ من و شیوع زمستان تو و شروع جوانه؟ من و نشستنِ بر خویش تو خودسرانه روانه؟ خیال خام،رها کن. زمین و نغمه هر عشق من و تمام جدایی؟ زمان و رحمت پرواز من و خیال رهایی؟ هزار سال بگردم که رخصتی بنمایی؟ تمام عمر بسوزم میان جمع،بپوسم به هر بهانه بمیرم نپرسیم که کجایی؟ کسی شبیه به من نیست مرا از اینهمه صورت بیاب و باز جدا کن. تو و غروب من وشکسته پریدن. تو و دروغ من و به گریه رهیدن. تو و توان نگفتن من و جنون شنیدن. تو. و خرابه ی رفتن من و رموز رسیدن. تو و نهایت تردید من و هجوم بریدن. مرا به رنج کشیدن. حضور قاطع من را به من دوباره ادا کن. دنبال آن ستاره نگرد مهتاب،نازنین تو مُرد خود را به خاکِ خسته نپاش،شبهای سرزمین تو مُرد اننجا که آسمان تو نیست این کنج،کهکشانِ تو نیست غربت نشینِ مذهبِ عشق تنها دلیلِ دینِ تو مُرد او گفت:«بی بهانه بتاب» او گفت:«جاودانه بتاب» تاریک شد تمام زمین بازِ قفس نشینِ تو مُرد اعجازِ ناب نورِ تو بود آیینه ی غرورِ تو مُرد وقتی تو را نگاه نکرد معنای مهر و کین تو مُرد خالی ست این جهانِ بلند جادوی ارتفاعِ تو چیست؟ هر بار عاشقانه تری هر چند شب نشین تو مُرد شب،شاهد صداقتِ تو با نغمه ها حکایتِ تو دنبالِ آن ستاره نباش دریاب، دلبرین تو مُرد ادم ها در دو حالت همديگر را ترك مي كنند اول اينكه احساس كنند كسي دوستشون نداره و دوم اينكه احساس كنند يكي خيلي دوستشون داره در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد عشق ها می میرند عشق ها می میرند عشق ها می میرند عشق ها می میرند عشق ها می میرند رنگها رنگ دگر می گیرند وفقط خاطره هاست و فقط خاطره هاست و فقط خاطر هاست و فقط خاطره هاست وفقط خاطره هاست عشق ها می میرند که چه شیرین و چه تلخ عشق ها می میرند دست نا خورده بجا میماند بگو برای تپیدن جقدر باید داد؟ برای خوب دویدن چقدر باید داد؟ به بارگاه خدا می برند روح مرا برای دیر رسیدن چقدر باید داد؟ درون گور،خودم را به چشم می بینم در آرزوی ندیدن چقدر باید داد؟ مرا از این قفس زندگی رها نکنید بخاطر نپریدن چقدر باید داد؟ میان بودن و رفتن کدام سهم من است؟ برای قرعه کشیدن چقدر باید داد؟ بدان که گرگ صفت نیستم،من انسانم ولی برای دریدن چقدر باید داد؟ در این زمانه که نان آبروی انسانهاست برای قلب خریدن چقدر باید داد؟ صدای پای نبودن،سکوت قلب من است برای نغمه شنیدن چقدر باید داد؟ درون سینه اگر جای زندگی خالی است بگو برای تپیدن چقدر باید داد؟
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |



